آترین عزیزمونآترین عزیزمون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

... پرنسس ما

یه روز خوب با خاله ندا . . .

1392/2/24 18:30
نویسنده : مامان خاطره
585 بازدید
اشتراک گذاری

گل دختر مامان آخر هفته تولد باباییه و من خیلی وقته که به هدیه امسالش فکر میکنم متفکر
متاسفانه نشد اون چیزی که تو فکرم بود و عملی کنم اما ان شاا... سال دیگه باهم میریم خرید عزیزم چشمک

با کلی مشورت و برنامه ریزی تصمیم گرفتم امسال واسه بابا بهنام عزیز یه کیف چرم بگیرم آخه کیف قبلی بابایی داره خراب میشه و اونم براش خیلی واجبه
مامانی طبق معمول اولین و آخرین گزینه مامان خاطره برای کمک گرفتن خاله نداست. خاله ندا بهترین دوست مامانیه عزیزم حالا وقتی اومدی خودت میفهمی چقدر مهربون و دوست داشتنیه قلب
امروز با خاله ندا برنامه ی خرید گذاشتیم اما عزیزم خاله ندا باید زود میرفت خونه پیش مهری جون, صبحم با فرانک جون قرار داشت پس مجبور شدیم ساعت 13:30 همدیگر و توی مترو ببینیم تا باهم بریم منوچهری برای خرید کیف بابایی عینک

البته بابا بهنام خیلی غر زد چون هم نمیدونست ما برای چی داریم میریم بیرون و هم با زمان بیرون بودن سر ظهر مشکل داره منم بهش حق میدم اما خب مجبور بودیم دیگه قهر
از اونجایی که شما به من رفتی و یکم شکمو تشریف دارید تا بوی ذرت و پیتزا بهت خورد هوس کردی و من و خاله ندا هم که همیشه پایه هله و  هوله هستیم مجبور شدیم یه ناهار خوشمزه شما رو مهمون کنیم خوشمزه نوش جونت عسلم ماچ
بعد از صرف ناهار 3 نفره گشت و گذار شروع شد و قسمت سخت ماجرا انتخاب یه کیف باب سلیقه بابایی سخت گیر, اونم با قیمت مناسبی که ما میخواستیم بود که خدا رو شکر با همکاری شما و کمک خاله ندا عزیز موفق شدیم
اما خداوکیلی واسه بابا بهنام خرید کردن خیلی خیلی سخته. من که همیشه اینجور وقتا استرس میگیرماسترس
بعد از خرید قرار بود نخود نخود کنیم و هر کی بره خونه خودش که خاله ندا من رو اغفال کرد و با تایید بابایی منم با خاله ندا رفتم خونشوننیشخند خدایی اصلا حوصله تنهایی خونه رو نداشتم تازه خیلی وقت بود با خاله ندا درست و درمون حرف نزده بودم
خیلی خونه خاله ندا خوش گذشت بخصوص که مهری جونم ما رو البته بهتره بگم شما رو کلی تحویل گرفت و برات کلی شاتوت از حیاط چید و سوپ خوشمزززززززززه درست کرد و کلی هم شیرینی جدید برامون اورد خوشمزه
روز خیلی مفیدی بود هم برای من که تونستم برای بابایی هدیه اش رو بگیرم؛ هم برای خاله ندا چون عصر بعد ازکلی درد و دل و خوراکی خوردن باهمدیگه اتاق خاله روهم مرتب کردیم3 تایی!!!
آره عزیزم توام کمکون بودی چون اصلا مامانیت رو اذیت نکردی خانومی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

خاله ندا
5 خرداد 92 1:22
بعدا که بزرگ شدی بیشتر با هم آشنا می شیم عسییییییییسسسم ایشالا تشریف که اوردین بیرون با هم میریم بیرون!
روز خیلی خوبی بود! تا الان 6.5 سال که من و مامانت با هم دوستیم و ایشالا تا آخرش هم هستیم (قطعا")
این اولین بار بود که تو جمع دوتاییمون یکی دیگه هم اومده بود و خوش حالیم که اومدی


niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ... پرنسس ما می باشد